غزل 123 | در دل و دیده چه گنجینهی گوهر که مراست
در دل و دیده چه گنجینهی گوهر که مراست
هست هم چشم صدف این مژهی تر که مراست
شانه را زود کند دست تصرف کوتاه
دل صد چاکی از آن زلف معنبر که مراست
صفدر بحر به یک چشم زدن میگردد
در رکاب مژه این اشک دلاور که مراست
خندهی چاک به پیراهن طاقت زده است
ناخنی بر دل از این وضع مکرر که مراست
نورس از جزء پریشان دلم قصه مپرس
چه توان یافت از این نسخهی ابتر که مراست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}