غزل 131 | دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده است
دستم ز پیچ و تاب دل از کار مانده است
رنگم ز بس شکسته به رخسار مانده است
ای کاش میرسید ولی نعمتی مرا
دل ناشتای نعمت دیدار مانده است
در جلد خویش یافته قید فرنگ را
در بند خود کسی که گرفتار مانده است
خوش نشأهای است ذکر مدام مرا مگر
تسبیح من به خانهی خمّار مانده است
حُسنت اگر نماند به جا عشق پاک ماست
این جنس اگر چه رفت خریدار مانده است
باغ جهان که نیست به جا رنگ و بوی آن
گل رفته دستهدسته همین خار مانده است
آیینهی تمیز معانی است در غبار
صیقل ز دست رفته و زنگار مانده است
نورس عجب مدار اگر نیست منصفی
اقرار رفته است که انکار مانده است
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}