غزل 135 | پیشانی تو مشرق صبح ملاحت است
پیشانی تو مشرق صبح ملاحت است
خال لب تو تکمهی جیب ملاحت است
بر زخم دل تبّسم دندان نما ز لطف
از بهر بیم بسمل ناز تو راحت است
تنها چرا تو باده حرامی شوی رفیق
با غیر عزم بادهکشیدن قباحت است
لعل لبت که روی تبسم به غیر داشت
اکنون مرا به جای نمک بر جراحت است
آسایش وطن ز سفر دارد آرزو
از عمر هر که در طلب استراحت است
چون غنچه هیچکس نخورد بر دماغ او
هرکس به رنگ نکهت گل در سیاحت است
ای مدعّی کنایه بُوَد ابلغ از صریح
چندان که ابلهی به کمال صراحت است
خونم اگر به کیش تو بدخو بود مباح
خونم نریختی سخنم در اباحت است
چون غنچهی لب تو ندیده است بلبلی
نورس که نخل بند ریاض فصاحت است
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}