غزل 214 | درد و داغ عشق با اجزای ما آمیختند
درد و داغ عشق با اجزای ما آمیختند
با کف خاکی نمی دانی چه هاآمیختند
رنگ ویرانی کند گل از گل تعمیر ما
با بهار ما خزان را چون حنا آمیختند
یار با این دور گردی در دل بیمار ماست
درد بی زنهار ما رابا دوا آمیختند
تلخ گویی های هر شیرین دهانی شاهدی است
نوش را با نیش این عبرت سرا آمیختند
حسن می بالد ز جانم عشق می نازد به دل
تا به آب و گل مرا مهر و وفا آمیختند
غنچه می خواهد گل زخم نمایان مرا
بس که با مرگ گلش رنگ حیا آمیختند
از رگ ما نیشتر عرض تجلی می کند
تا خیال طلعتش با خون ما آمیختند
تا پریزاد خیالش را مصور ساختند
شوخی اندیشه با لطف ادا آمیختند
این جواب آن غزل نورس که گوید محتشم
یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}