غزل 281 | دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار
دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار
دام دلها داده است از دست داد از دست یار
راز دل ناگفته می گوید که من فهمیده ام
بی سخن دستور در هوش است چشم مست یار
می توان از مشت خاک تربت من ریخت نقل
نوش جان چون نیشکر کردم خدنگ شست یار
نامه ی قتلم نماید ساعدش در آستین
چون حنا در خون خود غلطیده ام از دست یار
گشت هم طرح رقیبان آن نگار از سادگی
دل به فکر خویش افتاده از خیال پست یار
همچو هندوی دوالی بند بر دل بسته ام
تا شدم چون طره ی زلف دو تا پا بست یار
در کشاکش چون کمان پیوسته نورس مانده ام
در گره کارم فتاد از ابروی پیوست یار
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}