غزل 292 | گر چنین گردون ز آهم می کشد سر در غبار
گر چنین گردون ز آهم می کشد سر در غبار
بیضه ی خورشید ماند همچو اخگر درغبار
اشک من چون مهره ی گل درنظر جولان کند
بس که پنهان شد دلم تا دیده ی تر در غبار
آستین بر خاطر افشاند چو یاد طره اش
محشری گردد مرا هر سو مصور در غبار
بس که گرد رشک از او فردوس دارد بر جبین
همچو لعل نوخطان پیچید کوثر در غبار
نامه ی گرد هلال خویش تا انشا کنم
بیستون تمکین شود بال کبوتر درغبار
از دلم گرد کدورت چون فلک پیما شود
می شود چون دانه ی تبسیح اختر در غبار
صافدل را کی مکدر گرد کلفت می کند
از صفا زایل نگردد حسن گوهر در غبار
پیش راه ناله ی من سد اسکندر شود
گر چنین آیینه ی دل می کشد سر در غبار
بس که طوفان می کند نورس ز خاطر گرد غم
چون صدا در سرمه آهم کرد لنگر در غبار
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}