غزل 352 | بس که در طفلی غمش شد اضطراب افزای دل
بس که در طفلی غمش شد اضطراب افزای دل
جنبش گهواره ام بود از طپیدن های دل
تکمه های قطره ی اشکم به چاک آستین
گوهری باشد صدف پرورده ی دریای دل
چون نباشد خاطرم از بوی گل آشفته تر
سنبل زلف تو شد سرمایه ی سودای دل
بس که از تیغ تو گردد محو لذت کام جان
جوید از ناسور مرهم زخم خون پالای دل
بی نشان تر شد زمیم آن دهان در سینه ام
یافت تا در قاف عشقش آشیان عنقای دل
جان من گر کفر باشد رسم دلجویی تو را
در خم زنار زلفت باد خالی جای دل
گر چه نورس خصم جان شد ماه ترسا زاده ام
چون دم عیسی لبش باشد حیات افزای دل
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}