غزل 392 | می دهد تا زنده ام روزی خدا چون بنده ام
می دهد تا زنده ام روزی خدا چون بنده ام
از لب نان تو دندان طمع را کنده ام
زین تغافل های کاری خنده می آید مرا
مرهم زخم تغافل نیست غیر از خنده ام
غیر زخمم نیست از سرکار چیزی خوردنی
سیرم از جان کرده ای همراهی ات را بنده ام
می بری در خستن خاطر ید طولا به کار
ظاهر و باطن خروشیدی جگر چون زنده ام
خواستم نورس سواد امتحان روشن کنم
چون قلم تیری به تاریکی اگر افکنده ام
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}