غزل 418 | تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمین
تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمین
بی قیامت بسته شد آیین محشر بر زمین
بس که خاک از پرتواش آیینه آیین گشته است
شد زعکسش یوسفستانی مصور بر زمین
در بهشت جلوه از جوش طراوت می زند
سایه ی آن سرو بالا موج کوثر بر زمین
هر سحر چون پرتو از رشک مه رخسار او
می زند آیینه را خورشید خاور بر زمین
بی تو ای آرام جان افتاده در صحن چمن
از طپیدن های دل سرو و صنوبر بر زمین
ز آتشین اشکی که رقص شعله دارد در نظر
می چکد از دیده ام خون سمندر بر زمین
داده ای از حرص تا سامان طوفان خاک را
گشته ای در آبروی خود شناور بر زمین
بس که نخلستان ناوک گشت نورس پیکرم
سایه ی من گسترد فرش مشجر بر زمین
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}