غزل 427 | نقشبند جان نباشد جز سخن
نقشبند جان نباشد جز سخن
روح را جانان نباشد جز سخن
گوهرش با موج و با طوفان یکی است
بحر بی پایان نباشد جز سخن
از سخن سنجیدگی ظاهر شود
عقل را میزان نباشد جز سخن
بی شهادت دین نمی گردد تمام
شاهد ایمان نباشد جز سخن
حجت ناطق نباشد جز کلام
آیت فرقان نباشد جز سخن
از سخن شد تازه ایمان جمله را
ناسخ ادیان نباشد جز سخن
گفتگو صورت نبندد بی حیات
روح را برهان نباشد جز سخن
کشور حسن است مفتوح از سخن
عشق را میدان نباشد جز سخن
از نم فیضش دو عالم زنده اند
چشمه ی حیوان نباشد جز سخن
از سخن پیدا دوای درد هاست
درد را درمان نباشد جز سخن
از سخن دارد سخن پرور حیات
عمر را تاوان نباشد جز سخن
چون سلیمانش جهان زیر نگین
صاحب دوران نباشد جز سخن
خسروان را می کند محکوم خویش
حاکم شاهان نباشد جز سخن
گر چه انسان خلق معنی می کند
معنی انسان نباشد جز سخن
ترجمان عاشق و معشوق اوست
حسن را سلطان نباشد جز سخن
از سخن با مرگ شاعر زنده است
جانشین جان نباشد جز سخن
گر چه نورس می دهد داد ادا
صاحب دیوان نباشد جز سخن
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}