غزل 468 | چنان در دل خلید از عشق خاری
چنان در دل خلید از عشق خاری
که زد جوش از بن هر مو بهاری
به خونم کرده کف رنگین نگاری
به چنگ ناز مژگان دل فشاری
محیط حسنش از دل می زند موج
ببین در جوش طوفان از شراری
خط استاده است بر روی چو ماهش
طرف با مهر تابان شد غباری
چه کم گردد ز هند خط و خالت
اگر خرم شود امیدواری
تو را در قبضه ی خواباندن چشم
بود پیوسته مژگان ذوالفقاری
ز دست قدر نشناسان بی درد
ندارد چون هنر داغ اعتباری
خموشی کمتر از رویین دری نیست
به گردم گشت لب بستن حصاری
به جز نورس به نزد نکته سنجی
نمی بینم حریف خوش قماری
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}