اوحدالدین کرمانی

شعر 37 | تا بستهٔ جان و خستهٔ تن باشم

تا بستهٔ جان و خستهٔ تن باشم

در دوستی ات به کام دشمن باشم

از خود چو برون شوم تو را می بینم

پس پرده میان من و تو من باشم