غزل 688 | سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم
سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست
خبری زآمدنت کو که کند باخبرم
تو بهر رنگ درآئی زدرم زیبائی
بسرو سینه و دل پای نه و بر بصرم
اندر این باغ ندارم زچمن پیرا چشم
من که از داغ غمت لاله خونین جگرم
بوئی از مصر محبت سوی من آر بشیر
پیر کنعانم و مشتاق ببوی پسرم
منکه سایم بدر پیر مغان جبهه زعجز
کی شود خم پی تعظیم سلاطین کمرم
توئی ای دوست شمال و منم آن مشت غبار
با حضور تو مپندار که ماند اثرم
در بر تابش خورشید نماند شبنم
در بر جلوه تو نام خودی می نبرم
بطواف حرم آشفته رسیدم با سر
بشکستند گر از سنگ جفا بال و پرم
کردم از پارس سفر بر در شاهنشه طوس
وه که از بخت بلند است مبارک سفرم
مس قلبی که مرا بود به اکسیر رسید
احمد لله تعالی که سراپای زرم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}