اوحدالدین کرمانی

شعر 42 | بیگانهٔ جان شد دل و خویش غم تو

بیگانهٔ جان شد دل و خویش غم تو

قربان دل من است کیش غم تو

سلطان جهان پیش غمت مسکین است

مسکینان را چه قدر پیش غم تو