غزل 812 | سرم فدای رهی باد کان سوار آید
سرم فدای رهی باد کان سوار آید
سری که خاکره او نشد چه کار آید
تو جلوه یی کن و صد مرغ دل بدام آور
چه حاجت است که طاووس در شکار آید
خوش است گفت و شنید تو بی حکایت غیر
بلی خوش است نسیمی که بی غبار آید
مگر تو روی بپوشی پری صفت که دمی
دل رمیده ما باز باقرار آید
مران چو ذره محبان خویش ای خورشید
که گر یکی رود از دیده صدهزار آید
ز گریه اهلی اگر آب زندگی باری
درخت بخت تو خشک است کی ببار آید
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}