شعر 225 | وز آنجا سوی شهر خمدان کشید
وز آنجا سوی شهر خمدان کشید
همی برتر از خویشتن کس ندید
یکی شیردل مرد را پیش خواند
ز کار فریدون فراوان بخواند
به درگاه او رفت بایدْت، گفت
یکی بر رسیدن ز راز نهفت
سپاهش بدیدن که چند است و چون
هم از دیدنِ خود، هم از رهنمون
ببین تا فریدون چه دارد به دل
چه کردهست با آن سپاه خجل
اگر سوی ما دارد آهنگ، شاه
تو آهنگ ما کن نهانی به راه
بدادش ز دیبا و دینار چند
فرستاده شد بر ستور نوند
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}