ایرج میرزا

شعر 10 | تو عارف واقعا گوساله بودی

تو عارف واقعا گوساله بودی

که از من این سفر دوری نمودی

مگر ک…ن قحط بود اینجا قلندر

که ترسیدی کنم ک…ن ترا تر

گرفتی گوشه ژاندارمری را

به موسی برگزیدی سامری را

بیا امروز قدر هم بدانیم

که جاویدان در این عالم نمانیم

بیا تا زنده ام خود را مکن لوس

که فردا می خوری بهر من افسوس

پس از مرگم سرشک غم بباری

به قبرم لاله و سنبل بکاری