غزل 264 | دلم روانشد و جان هم ره سفر گیرد
دلم روانشد و جان هم ره سفر گیرد
که از مسافر ره دور من خبر گیرد
کف غبارم و جایی رسم بدولت عشق
گرم نسیم عنایت ز خاک برگیرد
تو نازنینی و ما دردمند درد آشام
میان ما و تو صحبت چگونه در گیرد
ز تاب شمع رخت آتشیست در دل من
که گر نفس نکشم شعله در جگر گیرد
بپایبوس تو آن کس رسد که چون خورشید
اگر خرام کنی مقدمت بزر گیرد
لبت بوعده ی شیرین و خنده ی نمکین
هزار نکته ی باریک بر شکر گیرد
کشد گلاب فغانی روان ز شیشه ی دل
گرت ز ناله ی عشاق دردسر گرد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}