غزل 445 | بتا دیر آمدی وزودرفتی
بتا دیر آمدی وزودرفتی
چوآتش آمدی چون دودرفتی
مگر بخت من وعمر منی تو
که هم دیر آمدی هم زودرفتی
رود چون آب رود اشک از کنارم
ز چشمم تا چو آب رود رفتی
مگر گل بودی ای ماه دوهفته
که یک هفته نکرده بود رفتی
توئی ماه تمام ومن سیه شب
چرا ای ماه تا شب بود رفتی
نکو کردی که ازمهر آمدی باز
چه بد دیدی که خشم آلود رفتی
بلند اقبال جز اندوه و حسرت
ز دیدارت ندیده سودرفتی
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}