شعر 38 | نپرسند تا از تو چیزی مگو
نپرسند تا از تو چیزی مگو
که ماند برایت به جا آبرو
چو گویی سخن کن تأمل در آن
که تا نکته ای کس نگیرد بر آن
مگو پر سخن خواهی ار آبرو
که پر گو بود واعظ و قصه گو
چو گویی سخن گوی آهسته تر
که تا کس نگردد خبر پشت در
سخن تا نگویی تو معلوم نیست
که از فضل و دانش تو را بهره چیست
چو گوید سخن کس نظر کن چه گفت
نباید نظر کرد کو را که گفت
بزرگی که درمعانی بسفت
نه من قال انظر بما قال گفت
به خورشید دانش فلک شد سخن
زر معرفت را محک شد سخن
سلامت طلب باش و خاموش باش
سخن هم چو گویی نه چاووش باش
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}