شعر 18 | رفت پیش آن مَعبَر، سادهای
رفت پیش آن مَعبَر، سادهای
از ره عقل و خرد افتادهای
گفت «دیدم صبحدم خود را بهخواب
در دهی سرگشته ویران و خراب
هر کجا از دور دیدم خانهای
بود بی دیوار و در ویرانهای
چون نهادم در یکی ویرانه پای
کرد پای من درون گنج جای»
آن معبر گفت با مسکین به طنز
کای گرانمایه به گنج کنت کنز
آهنین نعلینی اندر پا فکن
سنگ خارا بر شکاف و کوه کن
هر زمان میکش به یک ویرانه رخت
پای خود را بر زمین میکوب سخت
هر کجا پایت خورد غوطه به خاک
کن به ناخنهای دست آن را مغاک
چون دهی آن خاک را زینسان شکست
شک ندارم کافتدت گنجی بهدست
چون به صدق اعتقاد آن سادهمرد
رفت و بر قول معبر کار کرد
شد فرو در جست و جو نابرده رنج
در نخستین گام پای او به گنج
صدق میباید به هر کاری که هست
تا فتد دامان مقصودت بهدست
گر فتد در صدقت اندک تاب و پیچ
جست و جوی تو همه هیچ است هیچ
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}