جامی

شعر 49 | غرقه خون چون خسرو از شیرویه خفت

غرقه خون چون خسرو از شیرویه خفت

نکته ای خوش در حق شیرویه گفت

که بدان شاخی که آب از اصل خورد

سر کشید از آب و قصد اصل کرد

اصل را چون کند و شد میدان فراخ

خشک و بی بر بر زمین افتاد شاخ