غزل 149 | روی خود را مگو شریک مه است
روی خود را مگو شریک مه است
در نکویی که لاشریک له است
نارسیده به چارده سالت
رویت افزون ز ماه چارده است
ملک هستی تمام طی کردم
تا به وصلت هنوز نیمه ره است
تا تو بستی نقاب تو بر تو
بر رخم خون بسته ته به ته است
کی پذیرد ز شمع و مشعله نور
هر که را شب ز دود دل سیه است
جانب عاشقان نگه می دار
حشمت پادشاه از سپه است
خانقه میکده ست جامی را
باده کهنه پیر خانقه است
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}