غزل 265 | دلم از حلقه زلف تو شد بند
دلم از حلقه زلف تو شد بند
ز من مگسل که محکم گشت پیوند
بر آن لب خالها بس خط میفزای
بلا بر جان من زین بیش مپسند
چه سود از پندگویان بیدلی را
که گیرد عالمی از حال او پند
به خدمتگاری سرو بلندت
میان صد جا گره بسته نی قند
ز بنده لاف عشقت گر گناه است
گناه از بنده و عفو از خداوند
ز دست من کشی هر دم سر زلف
ز پای افتادم ای جان سرکشی چند
ز سگ کمتر نهی مقدار جامی
ولی هست او بدین مقدار خرسند
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}