غزل 445 | عاشقم بی دلم غریب و اسیر
عاشقم بی دلم غریب و اسیر
کارم از دست رفت دستم گیر
آب جویان سرو قامت توست
گرچه بادش کشید در زنجیر
ما به یاد تو زنده می مانیم
ورنه هجران نمی کند تقصیر
هر دم از اشک سرخ بر رخ زرد
شرح شوق تو می کنم تقریر
چه عجب کز توام گزیری نیست
نیست کس را ز جان خویش گزیر
ابرو و غمزه بس تو را پی صید
گوشه گیر از کمان بیفکن تیر
جامی آشفته جوانی شد
سود کی داردش نصیحت پیر
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}