غزل 458 | خرامان بگذر ای سرو سرافراز
خرامان بگذر ای سرو سرافراز
چو سایه سرو را از پا درانداز
بنازم چشم شوخت را که با من
کند صد ناز بیش از بهر یک ناز
ز غم گفتی مسوز این هم چنان است
کز آتش شمع را گویند مگداز
رقیبت کشته شد الحمدالله
خوش است الحمد را بسمل ز آغاز
نسازد بی تو ما را هیچ چاره
بیا بیچارگان را چاره ای ساز
چو پر بگشاد مرغ جان پرویز
به بام قصر شیرین کرد پرواز
جدا شد از تو جامی و ننالید
ز کشته برنیاید هرگز آواز
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}