غزل 609 | زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم
زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم
بیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم
غم فراق ندانم چگونه پیش تو گویم
که چون رخ تو ببینم رود ز کار زبانم
ببخش منصب فراشیم که آن سر کو را
به دیده خاک بروبم ز گریه آب فشانم
اگر ز کوی تو خاری خلد به پای سگانت
به سوزن مژه بیرون کنم به دیده نشانم
به جرم عشق تو گر می کشند گو بکشیدم
که من نهفتن این راز بیش ازین نتوانم
من آن نیم که شماری مرا ز سلک غلامان
همین بس است که داری گهی ز خیل سگانم
چو خوانم از غم تو دردناک گفته جامی
هزار سوخته دل را ز دیده خون بچکانم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}