غزل 848 | آن که بالای تو را افراخته
آن که بالای تو را افراخته
بهر جان من بلایی ساخته
دست قدرت جمله اسباب جمال
جمع کرده شکل تو پرداخته
سیل جانها می رود در کوی تو
بس که جان عاشقان بگداخته
هر که دیده لطف چوگان بازیت
جای گول آنها سر خود باخته
می گریزم من دو اسبه وز عقب
می رسد خیل خیالت تاخته
گوهر دریای راز است اشک من
موج عشقش بر کنار انداخته
کم شناسی قدر جا می را ز هیچ
کس به از تو قدر او نشناخته
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}