غزل 207 | دل با غمت آشناییم داد
دل با غمت آشناییم داد
وز صبر و خرد جداییم داد
شب می مردم خیالت آمد
وز چنگ اجل رهاییم داد
تابد ز درونم آفتابی
تا داغ تو روشناییم داد
باد سر زلفت از رگ جان
تعلیم گره گشاییم داد
کرد آینه رخت تجلی
آیین خدا نماییم داد
بدنامی عشق تو خلاصی
از تهمت پارساییم داد
دریوزه کوی تو فراغت
از حشمت پادشاییم داد
سنگی که زدی پی شکستم
خاصیت مومیاییم داد
شوق تو غزال جامی آسا
آهنگ غزلسراییم داد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}