غزل 319 | ایستاده به سر از آه دمادم دودم
ایستاده به سر از آه دمادم دودم
من همانا شده از آه الف ممدودم
همچو دودم ز خود ای شمع چه می سازی دور
گرنه پیشت ز سیه کاری خود مردودم
برمن دلشده هر رنج که بود از من بود
ترک خود کردم و از رنج جهان آسودم
چهره سودن به کف پای تو ترک ادب است
اینقدر بس که به خاک کف پایت سودم
باده عشرتم از خون جگر صاف نشد
گرچه عمری ز مژه خون جگر پالودم
من ز دید تو چه لافم که تو پاک آینه ای
هرچه در چشم من آمد که تویی من بودم
چند گویی که مکن سجده خوبان جامی
پیش هر کس که برم سجده تویی مسجودم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}