غزل 338 | بی رخت چون به چمن راه کنم
بی رخت چون به چمن راه کنم
سوی گل بنگرم و آه کنم
شرح حالم چو غم آرد حاشا
که ز حال خودت آگاه کنم
قصه هجر دراز و تو ملول
ادب آنست که کوتاه کنم
کفش زن از سر خواری به سرم
تا کلاه شرف و جاه کنم
قصد من روی تو باشد هرجا
ذکر مهر و صفت ماه کنم
هر شبی تا سر کویت جان را
همره آه سحرگاه کنم
گر دلت مردن جامی خواهد
کار بر موجب دلخواه کنم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}