غزل 425 | بی لعل تو دل درون سینه
بی لعل تو دل درون سینه
خون است چو می در آبگینه
غمهای تو برد صبرم از دل
تاراج سپاه شد خزینه
مرغ دل من ز روی و خالت
از خرمن ماه چید چینه
سر زد ز دلم گیاه مهرت
آن را مدرو به داس کینه
شو ساقی دیگران که امروز
من بیخودم از شراب دینه
جامی که بود سواد کلکش
بر شاهد نظم عنبرینه
هر چند بود سفینه در بحر
شعرش بحریست در سفینه
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}