غزل 468 | روشن شبی که شمع شبستان من شوی
روشن شبی که شمع شبستان من شوی
ظلمت زدای کلبه احزان من شوی
جان ریختم به پای تو از چاک سینه کاش
پا در حریم سینه نهی جان من شوی
پاکان نیند درخور تو سینه ها کباب
من چون پزم خیال که مهمان من شوی
با باد همنفس نکنم سویت آه را
ترسم چو زلف خویش پریشان من شوی
حیرانیم خموش کند ورنه پیش تو
چندان کشم نفیر که حیران من شوی
چون طوطیان به شکر تو شکر شکن شوم
گر زان دهان و لب شکرستان من شوی
جامی نیم به ملک سخن خسروم خوش آن
کز خط خوب خواجه دیوان من شوی
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}