غزل 118 | هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد
خواهم سر خود را به سر راه تو منزل
باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد
چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من
این بس که نگاهی به رخ قاتلم افتد
ای وقت صبا خوش که به یکدم بگشاید
گر در شکن زلف تو صد مشکلم افتد
حادی مفروز آتش من گو که مبادا
از سینه زند شعله و در محملم افتد
گردد علم رحمت جاوید پس از مرگ
گر سایه سرو تو بر آب و گلم افتد
من جامیم آن بحر معانی که گه موج
صد گوهر سیراب به هر ساحلم افتد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}