غزل 408 | جگر در تشنگی جانبخشیی کز آب میبیند
جگر در تشنگی جانبخشیی کز آب میبیند
دل افسردهٔ ما از شراب ناب میبیند
ز بس در گرم سیر آرزو لب تشنهٔ وصل است
دلم شد آب و خود را همچنان بیتاب میبیند
کسی کو لعل آن لب را به برگ گل دهد نسبت
نشاط مستی می از گلاب ناب میبیند
دل روشن ترا در دیدهات معیوب بنماید
نگون میبیند ار خود را کسی در آب میبیند
چنان در خود فرو رفته است سرگردان فکر او
که از تمثال خود آیینه را گرداب میبیند
سیه کرده است تا جویا به صبح گردنش چشمی
نمکم در دیدهها از جلوهٔ مهتاب میبیند
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}