غزل 12 | دیده در آب روان و لب کشتست مرا
دیده در آب روان و لب کشتست مرا
با رخ دوست جهان باغ بهشتست مرا
ترک جوی و لب دلجوی نمییارم گفت
چه توان کرد چو این طبع و سرشتست مرا
سرگذشتم ز غمت دوش ندانی که چه بود
آب چشم از سرم ای دوست گذشتهست مرا
مژه بر هم نتوانم زدن اندر شب هجر
که وصال تو در این دیده نشستهست مرا
روی بنمای به جان تو که اندر شب تار
رخ زیبای تو مانند فرشتهست مرا
چون توانم حذر از مهر تو کردن جانا
آیت عشق تو بر سر چو نبشتهست مرا
گفتمش خرده به خردان غمت بیش مگیر
گفت تدبیر چه؟ چون خوی درشتست مرا
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}