غزل 180 | جهانی بی سر و بی پای عشقست
جهانی بی سر و بی پای عشقست
میان غوطهٔ دریای عشقست
چو بلبل در سرابستان مهرش
زبان جان ما گویای عشقست
گه و بیگه دل من در تکاپوی
ز جان ای جان من جویای عشقست
خیاط عشق یارم جامهٔ جان
بُریده نیک بر بالای عشقست
دماغ جان من از بوی زلفش
همیشه سر به سر سودای عشقست
دو چشمش دست بر یغما برآورد
به عالم غارت و یغمای عشقست
شدم سودایی عشق جمالت
خوشا آنکس که او رسوای عشقست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}