جهان ملک خاتون

غزل 603 | این جور و جفای چرخ تا چند

این جور و جفای چرخ تا چند

دارد دل خاص و عام در بند

از حادثهٔ زمانه باری

بیخ شجر امید برکند

از باغ دل جهان تو گویی

هر برگ به گوشه‌ای پراکند

سرو چمن مراد جانها

دست ستمش ز پا بیفکند

فریاد ز دست چرخ فریاد

بیداد به جان ما بگو چند

وین دل چه کنم که از عزیزان

با درد و غم تو نشنود پند

وین گوش زمانه‌اش تو گویی

کز پنبهٔ غفلتش بیاکند