جهان ملک خاتون

غزل 666 | چون مرا با عشق تو دردی بُوَد

چون مرا با عشق تو دردی بُوَد

در میان ماجرا گردی بود

بار عشق او به جان و دل کشد

در وفاداری اگر مردی بود

بشکند بازار گرمم در وصال

در جهان هر جا که دم سردی بود

روی تو با ماه چون نسبت کنم

او که هرجایی و رهگردی بود

راه عشقت را به مردی بسپرم

کوری آن کس که نامردی بود

دل به دست دلبری افکنده‌ام

جان فدای نازپروردی بود

بر دل بیچارهٔ من ره زده

هرکجا اندر جهان دردی بود