غزل 820 | نگار چابکِ مهروی مهوش
نگار چابکِ مهروی مهوش
بت سیمین عذار شوخ سرکش
ز زلف تابدار و رنگ رخسار
نهد هر لحظه نعل من در آتش
چو زلف سرکشت جانا ازین بیش
مکن حال دل ما را مشوّش
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که کرد از بوی زلفت وقت ما خَوش
به تیغم گر زند زان دست و بازو
شوم قربان نمیگویم به ترکش
اگر باد آورد بویی ز کویش
به بوی خاک کویش میکنم غش
به یاد آنکه اندر بر کشی یار
جهان حالی بلای هجر میکش
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}