غزل 423 | نبود عجب که دیده به دیدار میرسد
نبود عجب که دیده به دیدار میرسد
فیض چمن، به رخنه دیوار میرسد
گردد قبول عذر گریبان پارهام
دستم اگر به دامن دلدار میرسد
عیبم مکن که حوصلهسوز است مستیم
پیمانهٔ نگاه تو، سرشار میرسد
آزادگی گزین که ازین دشت پرفریب
گر میرسد به جای، سبکبار میرسد
دلتنگی از فغان من ای غنچهلب چرا؟
یک ناله هم به مرغ گرفتار میرسد
دارد امیدوار مرا بخت سبز خویش
آخر به وصل آینه، زنگار میرسد
هرگز ندیده است ز دشمن کسی، حزین
آنها که بر من از ستم یار میرسد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}