غزل 84 | جهان گیرئی کز سیاهی برآید
جهان گیرئی کز سیاهی برآید
ز شمشیر ابروی ماهی برآید
هر افسون و نیرنگ کآید ببابل
ز جادوی زلف سیاهی برآید
جوانا مبر جور ز اندازه ترسم
که از سینه گرمی آهی برآید
چو افتاده ما را که کام دگرها
اگر از تو گاهی نه گاهی برآید
تعلل چرا چون علاج دل ما
ترا ای مسیح از نگاهی برآید
به هر سوست گوش امیدم که شاید
صدای درائی ز راهی برآید
چو کوهی است بار غمت بر دل زار
بکوهی چسان پرکاهی برآید
مه چرخ بین هر شب و طالع ما
که ماهی برآید که ماهی برآید
عجب سرزمینی است کاخ محبت
گدائی اگر رفت شاهی برآید
بتلخی دهد جان شیرینش اسرار
چو رفت از برت جان الاهی برآید
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}