غزل 139 | ندانسته بودی تو ای دوست راست

ندانسته بودی تو ای دوست راست
که راه خدا پر نهنگ بلاست

نیرزد دو عالم به یک کاسه دوغ
ز فرط سخایی که در طبع ماست

دل و دین و جان و تن و مال و جاه
اگر در سر دوست کردی رواست

وگرنه حرام است بر تو چو خوک
ز من بشنو ای گرگ فرسوده راست

ز ما و من تست چندین خلاف
وگرنه یکی بس دویی از چه خاست

به گوشت فرو کوفت سد ره سروش
ندانی ولیکن که رمز از کجاست

معلق به مویی و غافل حریص
که چاه است و در قعر چاه اژدهاست

گریز از مقامی که در منزلش
فراق و وصال است و خوف و رجاست

نزاری مده پند مغرور را
که بر مار کر کردن افسون خطاست

رموز محقق مگو با جهول
سر و برگ بیهوده گفتن که راست