شعر 11 | بافق قصبه ایست از قصبات ولایت کرمان و وی در ملک سخنوری و طلاقت بیان سحبان زمان،

بافق قصبه ایست از قصبات ولایت کرمان و وی در ملک سخنوری و طلاقت بیان سحبان زمان، لا تکلف، تا اختر فضایلش بافق کمال برآمده از پرتو طلوع آن عرصه ساحت فصاحت روشن است . و تا گلبن افضالش در جویبار سرابستان کمالات سرکشیده فضای دلگشای بلاغت از سایه گلشن او خرم و اگر بجواهر اشعار آبدارش ابکار افکار را ترصیع کنند رواست، و اگر فصحای بلاغت انجام سبحه سان دست بدستش گردانند سزاست، این اشعار عذوبت آثار از اوست :

نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش
که ناگه بوی او گیرد گل و غیری کند بویش

نخواهم شمع من آرایش هر انجمن باشد
هوس دارم که همچون روشنی در چشم من باشد

در جواب مولانا جامی که گفته :

وعده ی آمدن بده، غصه هجر بس مرا
بر سر آن فزون مکن، وعده انتظار هم

چه نیکو گفته:

قطع امید من کنی، دمبدم از وصال خود
تا نکنم دل حزین، شاد بانتظار هم