شعر 54 | صنعتش از تخلص معلوم و در عالم عاشقی همیشه قرین هموم و غموم، اشعارش بغایت بچاشنی

صنعتش از تخلص معلوم و در عالم عاشقی همیشه قرین هموم و غموم، اشعارش بغایت بچاشنی و غم زدا چنانکه از ملاحظه شمه ای از آنها این معنی هویدا میگردد:

غرق عرقی در دل گرم که گذشتی
شده روز بیخود آنکس که شبت شراب داده

این ابیات هم از اوست :

چو نخفته باغبانی که بگلبن آب داده
هر ورقی چهره آزاده ایست

هر قدمی فرق ملک زاده ایست
چشم بتان است که گردون دون