ابوالحسن فراهانی

غزل 53 | بنشست دلم عمری چون گرد به راه او

بنشست دلم عمری چون گرد به راه او

برخاست به ناکامی می‌ترسم از آه او

دردم چو شود افزون گویم سر خود گیرم

می‌گویم و می‌گیرم در دم سر راه او

دلگیر شدم از جان شاید که کند کاری

یا بخت سیاه من یا چشم سیاه او

گر رنجه شدی از دل اینک تو و اینک وی

ما را ز چه می‌سوزی جانا به گناه او

بر سرّ بسی پنهان آگاه شدم اما

آگاه نگردیدم از سرّ نگاه او