غزل 367 | من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستم
من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستم
تو به یک جرعهٔ دیگر ببری از دستم
هر چه کوتهنظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حقِ مِهر و وفایی که میان من و توست
که نه مِهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گِل من، در دل من، مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا، نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکن
با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دائما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست
تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل
نروم باز گر این بار که رفتم جستم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}