ابوالحسن فراهانی

غزل 24 | دلارامی که باکن رام بود از من رمید آخر

دلارامی که باکن رام بود از من رمید آخر

نمی دانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر

سیه کردم بدان خال سیه چشم و ندانستم

که اندر انتظار وصل خواهد شد سفید آخر

کشیدم محنتش عمری و دامن در کشید از من

جزای آن چه با من می‌کند خواهد کشید آخر