شمارهٔ ۱۳۱ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

بیار می که غمم باز در هجوم گرفت
دل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت

به نامه هرچه رقم می کنم پریشان است
حساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت

هما ز بیم نیارد برو گذار کند
به خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت

ملایمت دل بی تاب را چه سود دهد
نشاید آینه ی آب را به موم گرفت

سلیم داشت سر عشق و از هوس غافل
نهاد دام به راه هما و بوم گرفت