شمارهٔ ۲۷۶ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

شکسته خاطرم و رغبت نشاطم نیست
دماغ صحبت و سودای اختلاطم نیست

زنم بر آتش و از سوختن نیندیشم
به کار خویش چو پروانه احتیاطم نیست

کشم برون ز جهان انتظار راهروان
غبار قافله ام، کار در رباطم نیست

رهی نمود به صحرای حشر، عشق مرا
که همچو سیل گذر بر پل صراطم نیست

ز عیب خویش چو طاووس چون شوم غافل؟
درین چمن که جز آیینه در بساطم نیست

چه طالع است درین بوستان سلیم مرا
که زعفران شدم و رنگی از نشاطم نیست